|
حرف های ناشنیدنی
همه دلها پر حرفند خیلی... خوشحالم که هستی
به سوی تو می آیم
و هر آنچه باشی می سازمت بهشتت می کنم با حضورم
پی نوشت پایین رو حتما" بخونین
چهارشنبه بیستم آبان 1388 :: 11:35 :: جا مانده ای از: شیدا خدایا نمیتوانم صبور باشم و آرام پریشان حالی ام را شانه کن
پ.ن: به قول مهرو ما مسئول حرفهایی که میگذاریم بقیه بخونند هستیم. واقعا" خوشحالم. با اینکه اینجا دنیای مجازی ست ولی ارتباط ها خیلی قوی تر و بی قید و بند تر از دنیای واقعیه. بیاین همه به هم قول بدیم شاد باشیم. بدهکار میشیم به خودمون به خدا به زندگی به لحظه ها وقتی با اختیار در غم می مونیم و تلاشی برای شاد زیستن نمیکنیم. نوشته ام رو پاک کردم و سعی می کنم شاد باشم و شاد بنویسم حتی اگر عاشقانه باشه. مخاطب خاص: ممنون متشکر واقعا". فکر نمیکنم هیچ کس به اندازه من از تو و عصاره وجودت نوشیده باشه. کاش کودک کوچکی بوده باشم در زندگی پر بار تو.
چه وبلاگ نویسهای گلی سه شنبه نوزدهم آبان 1388 :: 20:28 :: جا مانده ای از: شیدا تنها لبخندی برلبم جا مانده
به جای همه ی نفس هایی که می توانستم زنده باشم برای همه خیالهایی که روز به روز دور شدند از من و خواهش هام در آسمان پرواز می کنم خیلی آرام بال نمی زنم، پر نمی ریزم همه ی آسمان مال توست
دوشنبه هجدهم آبان 1388 :: 19:43 :: جا مانده ای از: شیدا زندگی چه زیباست چون نسیم رؤیاست اگر همیشه و هر روز شاداب باشی و بهروز
شعر از خودمه بیخود اعاده فضل نکنید، تبلیغ هم نیست
یه چیزی: من آخرین پست آنا موحد را خیلی خیلی دوست داشتم تصویر کودکانه و دوست داشتنی رو توصیف کرده من را یاد خودِ قدیمم می اندازه. یاد خاطرات امن دور، خیلی دور... چقدر غریبه شدم! باید برگردم، باید. یکشنبه هفدهم آبان 1388 :: 19:0 :: جا مانده ای از: شیدا سکوت مي کنم و سوزش و درد تمام تنم را مي خورد
نگران سقوط اشکهایم هستم جاي سوختگي سيگار روي بدنم نشانِ اولين هم آغوشی ماست نه عاشقانه است نه عارفانه نه يک توصیف رویایی
شنبه شانزدهم آبان 1388 :: 8:24 :: جا مانده ای از: شیدا قصه های هزار یک شب را دوره می کنم
یکصد و نود و هشتمین قصه را در واپسین لحظات امشب می سرایم من تا عاشق شدن تو هشتصد و دو روز دیگر فرصت دارم و شب هزار و یکم یا عشق تو یا زندگی من
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 :: 23:54 :: جا مانده ای از: شیدا :) دیروز عصر
آسمون خیلی شفاف بود آبی آبی با چند تکه ابر سفید و خاکستری تپل . نور نارنجی غروب روی کوه رژه می رفت، یه غروب بی نظیر شاخه های نور که از لابه لای ابر به زمین می رسید وقتی برگشتیم زاینده رود آب داشت یه آب سبز شاید خیلی قشنگ نبود ولی همه بی اختیار ساکت شدیم و بعد از چند ثانیه شروع کردیم به دست زدن و اتوبوس رفت رو هوا همه خوشحال بودیم چرایش را نمی دانم. ماه هم توی آسمون بود
خورشید غرب و ماه شرق طلوع ماه ا ز بالای یک تکه ابر آسمان آبی و ماه نارنجی سرد...
:) امروز صبح دیگه کسی کنار رودخونه قدم نمی زد همه جمع شده بودند و نگاه می کردند فقط با لبخند ایستاده بودند دور هم، کنار آب...
سه شنبه دوازدهم آبان 1388 :: 8:38 :: جا مانده ای از: شیدا هوا خوب
فضا سبک صدای شر شر آب صندلی های چوبی نورهای سکوت یاد تو رموز گرم خلقت چه بهتر از این؟
دوشنبه یازدهم آبان 1388 :: 9:6 :: جا مانده ای از: شیدا یه سبیل بلند و پر داره تا روی لبش
مشکی ِ مشکی عینک طبی بزرگ با فرم درشت مشکی یه پالتو پشمی مشکی تا زیر زانو یه سیگار باریک بین انگشتهاش ِ اون دستش تو جیبش هوا مه آلود ِ و بارون جاده رو خیس کرده.
یکشنبه دهم آبان 1388 :: 8:28 :: جا مانده ای از: شیدا
چرا من اینگونه دوست دارم؟ تا بگریم بلرزم برنجم بر همه چیزهایی که نباید چرا؟ گزینه ی آخر صبورانه "دوستت " "ندارم" اینگونه آرامترم. ودر توالی لحظه ها می دانم دوستت خواهم داشت عاشقت خواهم شد
و خوشبختی طعم شیرین مرا خواهد چشید
...
I could never miss your love چه پست بلند و خلوتی شد
جمعه هشتم آبان 1388 :: 18:45 :: جا مانده ای از: شیدا بهشت من سراسر آرامش است میوه ها، شرابها، نهرها، همه برای من آرامش است
چهارشنبه ششم آبان 1388 :: 13:37 :: جا مانده ای از: شیدا تمام تنم از تکرار نبودنت خسته ست
دلم می خواندت در تمام این شبهای سکوت ومن عهد کردم که نگویم که نگریم که نخواهم که نسازم حتی رؤیایی را عهد کردم که زنده بمانم در تمام قرن ها شاد بمانم در تمام فصول دوست بمانم در تمام ملت ها عهد کردم که دیگر عهد نشکنم.
بعدنوشت: به علت سوء تفاهم ایجاد شده (که ناشی از عدم توانایی بنده در بیان مطلب است) وجلوگیری از ایجاد بیشتر آن دو جمله آخر حذف شد.
میرا وبلاگش را حذف کرد. محمد ها این روزها یه رگ خری دارند. چرا؟ من گردن ها و اکلیلها را می خوام یکشنبه سوم آبان 1388 :: 23:24 :: جا مانده ای از: شیدا هوا به قدر نفسی نرم است.
خورشید در آغوش روز بی رنگ است ابرها در سکوت نگاهی می چکند کلام در هرم نفسی می لغزد تنی زخمی و خسته از جنگ است لبخندی بی شر و بی زنگ است عشقی خاموش و بی بند است
هوا به قدر نفسی نرم است.
. یکشنبه سوم آبان 1388 :: 21:35 :: جا مانده ای از: شیدا آرام دخترک سفید پوشی که حالا دیگر حسابی توی این هوا سردش شده و تنش به طرز آشکاری
میلرزه را در آغوش می کشم. موهای فرش را از روی صورتش می زنم کنار، اشکهای خشک شده اش را آروم با دستهام پاک می کنم وبند کفشش که باز شده را می بندم. قاب عکس خالی را از لابه لای دستهای کوچیکش در می آرم هنوز دستهای یخ زده اش داره می لرزه و کبود شده از بس که قاب را محکم تو بغلش گرفته بود. بازو ام رو دور شونه ی کو چیکش می اندازم سرش رو می گذاره رو سینم، نوازشش می کنم، موهاش را می بوسم و زمزمه می کنم :
آروم باش عزیزم آروم همه چیز تموم شد تموم شد
چشمهاش را بسته و اشکهاش دامن پف دارش را خیس می کنه ...
بی ربط: اینجا را گوش کنید (عشق من باش) جمعه یکم آبان 1388 :: 23:5 :: جا مانده ای از: شیدا نمی دانم تا به کی تا به کجا صبور خواهم ماند.
عاشقانه نویسهایم تا به کی زیر پوست بی خیالی دوام می آورند سد چشمهایم تا به کی مقاوم می ایستد وقتی نباشی دیگر مهم نیست شانه هایم، نگاهم، رؤیاهایم خالیست احساس سبکی ترسناکی دارم بادها همراهی ام می کنند
چرا جمله هایم بی ربطند!!!!
پنجشنبه سی ام مهر 1388 :: 17:5 :: جا مانده ای از: شیدا روزها می گذرند و نه من می مانم و نه تو
چیزی بیشتر از این به ذهنم نمی رسه الان از دست دوتا مرد حسابی عصبانیم ولی آبجیم میگه جنبه های مثبت هم داره! اصلا" با کلاسه آدم لیزر کنه!!! خوشگلتر می شی ها
امروز روز ملی دختران بود دخترا روزتون مبارک! مامان یه گل رز قرمز برام خرید ذوق زده شدم اونقدر که تو بغلش کلی گریه کردم. تا جایی که جون داشتم ماچش کردم...
بخیه های روی قلبم را پاک می کنند چه کسی جا پای حضور تو را پاک خواهد کرد... قهرمان من ... ؟
. سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 :: 22:21 :: جا مانده ای از: شیدا من از طولانی ترین
تلخ ترین شور ترین هوس برانگیز ترین بی دلیل ترین بی ثبات ترین خداحافظی جهان می آیم
من از دوست داشتن می آیم یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 :: 21:16 :: جا مانده ای از: شیدا و من باز توبه می شکنم
پر از حرفهای قورت داده ام دهانم را باز نمی کنم مجبور به خفقانم حتی در آغوش تو نور از سقف سکوتت چکه می کند شنبه بیست و پنجم مهر 1388 :: 21:7 :: جا مانده ای از: شیدا "لبخند تو را چند صباحی است ندیده ام
یکبار دگر، خانه ات آباد، بگو سیب..."
SMS ی بود که وقتی گرفتم برای چند لحظه زمان متوقف شد درونم رو حلاجی کرد تار و پودم رو گسیخت ... جمعه بیست و چهارم مهر 1388 :: 11:54 :: جا مانده ای از: شیدا I need a hero I´m holding out for He´s gotta be strong And he´s gotta be fast And I need a hero I´m holding out for a hero ´til He´s gotta be sure And he´s gotta be larger than life Somewhere after midnight In my wildest fantasy
قسمتی از ترانه I Need a Hero مال فیلم انیمیشن shrek لیریک کاملش اینجاست و از اینجا می تونید دانلودش کنید
پ.ن : پا جای پای رفیقش مهدی گذاشت... تا سر حد مرگ خندیدم تا سر حد مرگ. سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 :: 18:17 :: جا مانده ای از: شیدا درباره وبلاگ ![]() وقتی وبلاگ نویسی رو شروع کردم که یکی از بهترین دوستانم. تنها کسی که موفق شد به دنیای پرهیاهوی من وارد بشه و دگرگونم کنه. من رو به وبلاگش اوورد و خوب منم فکر درست کردن یک وبلاگ به سرم زد و اینجا درست شد. اینجا رو دوست دارم چون جای خیلی بهتریه برای نوشته هام تا کشوی قفل شده میزم،راحت می شه توش تنها بود. مخفی بود. نبود. و خوب این یکی رو هم مثل هزار موهبت دیگه به مسافرم مدیونم. این محیط مجازی و آدمهای گوناگون و دوست داشتنیش به من فرصت رشد و زنده شدن می دهند. لطفا" همراه باشید. پيوندها |
|